| خودکشی بهشت است وقتی که زندگی جهنم باشد در بيابانها اگر صد سال سرگردان شوم به از انكه در وطن محتاج نامردان شوم |
|
|
|
بلبل نیستم که بر هر شاخه ای غوغا کنم شمع هستم می سوزم و جان را فدایت می کنم روزگاری است که من طالب رخسار توام فکر من باش که در این شهر گرفتار توام گفته بودی که طبیب دل بیمار منی پس طبیب دل من باش که بیمار توام ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
شنبه 20 تیر1388ساعت 0:29 قبل از ظهر توسط پویان کوچولو |
|
|
|
|
خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟
ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
شنبه 20 تیر1388ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط پویان کوچولو |
|
|
|
|
می دونم دلت گرفته........من برات سنگ صبورم چی شده تنها نشستی.........مثل تو از همه دورم واسه من زندگی سرده........نکنه تو هم غریبی کاش می شداشکاتوپاک کرد........بمیرم تو هم بریدی چه تبسم قشنگی........وقتی به غمها بخندی آخه ارزشی نداره........دل به این دنیا ببندی نازنین دنیا همینه........اونکه خواب بود بدترینه نکنه تنهات گذاشته........آخره عشقها همینه میدونی چقدر عزیزه........قطره سپید شبنم مثل اون اشکای نازت.......رو تن گلهای مریم نازنین خدا بزرگه...غم واز خودت جدا کن بدونكه با توبودن مثل ستاره زيبا ست....
ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
شنبه 20 تیر1388ساعت 0:19 قبل از ظهر توسط پویان کوچولو |
|
|
|
|
خسته ام انگار صد سال پیاده راه آمدم خسته ام آنقدر خسته ام که حتی نام خود را هم فراموش کرده ام و هیچ یادم نیست که برای اولین بار کدام گل را بوییده ام. من شکل سنجاقکی راکه در کوچه ی کودکی بوسیده ام از یاد برده ام. خسته ام انگار این جاده های سرد خاکی تمام شدنی نیست. خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفس های گرمت بی اعتنا بگذرم. بگو چقدر به انتظار بشینم که زمان از من عبور کند و ستاره ها شاهد خاموش شدن تک تک فانوس هایم باشند؟ چقدر پیراهن کدرم را در چشمه ی آرزو ها بشورم و روی طناب دلواپسی پهن کنم؟ اگر شوق رسیدن به دست هایت نبود هیچگاه آغوشم را نمی گشودم و اگر صدای گوشنواز تو نبود از گوشه ی تنهایی بیرون نمی آمدم. اگر شوق دیدن چشمهایت نبود هیچگاه پلکهایم را بیدار نمی کردم و اگر نسیم حرفهایت نمی وزید معنای جهان را نمیفهمیدم. من خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم هرروز بربا شکوهترین قله ی زندگیم بایستم و همراه با ستاره ها و خورشید به تو سلام کنم. ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
شنبه 20 تیر1388ساعت 0:16 قبل از ظهر توسط پویان کوچولو |
|
|
|
ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
شنبه 20 تیر1388ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط پویان کوچولو |
|
|
|
|
دوباره یه چیزی دیدم که برام عجیب باشه و پریدم پای سیستم . امروز با چشم خودم دیدم که چقدر دل بستن و دل کندن واسه آدما راحت شده . دو نفر که جونشون به جون هم بسته بود خیلی راحت روبه روی همدیگه ایستادند و گفتن:
<< دیگه احساس خریداری نداره با منطق عمل کنیم و قبول کنیم دل بستن اشتباه بود. این یکی از واقعیت های تلخه روزگار که باید باهاش ساخت. >> برای یه لحظه فقط به حرکت لبهاشون خیره شدم .باورم نمی شد این حرفها رو از کسایی می شنوم که یه روزی بزرگترین تصمیمها و امیدها رو داشتن برای آینده.برای لحظه ی به هم رسیدن.چطور اینقدر راحت و با مصمم تو چشم همدیگه نگاه کردن و گفتن : <<روزای خوبی که با هم داشتیم می شه یکی از بهترین خاطره های زندگیمون و تا ابد به هم احترام می زاریم اما عمر با هم بودنمون تا الان بود باید اون امید و آرزوها رو بدیم به دست باد فراموشی.سخته اما شدنیه . امیدوارم روزی در شرایط بهتری ببینمت .برای همیشه خدا نگهدار >> اونا رفتن و یه علامت سوال رو تو ذهن من گذاشتن ..... از این علامتا ؟؟؟؟ روی یه نیمکت تو پارک نشستم و اولین چیزی که به ذهنم اومد یه تصویر خشن وبی رحم از وفا و پایبندی آدمایی بود که همه فقط یه نقاب مهربونی به صورت زدن.اما بهتر که فکر کردم دیدم این از بی وفایی آدما نیست این رسم روزگاره .این قانونه که آدم فقط باید با خاطره ی عزیزترین موجود زندگیش زندگی کنه نه با خودش.و با یه کم فکر بیشتر به این نتیجه رسیدم که این دو تا بی وفا و سنگ دل نبودن.اونا بهتر از هر کسی زندگی رو شناختن و اونقدر قوی بودند که این قانون رو پذیرفتند و با دید بازتری به دنیا نگاه کردند .و درس عبرتی شد برای من .برای منی که هنوز با یه تلنگر احساسم فوران می کنه و تحت تاثیر قرار می گیرم.درس عبرتی شد تا بفهمم زندکی همیشه اونی نیست که من می خوام .گاهیم من باید اونی باشم که اون می خواد ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
دوشنبه 12 آذر1386ساعت 11:25 بعد از ظهر توسط پویان کوچولو |
|
|
|
|
خودکارمو دستم گرفتم و به نوکش خیره شدم .یه زمانی با همین خودکار چه چیزایی نوشتم و چه چیزایی به وجود آوردم .نمی دونم چرا وقتی این قلم میاد تو دست فقط با یه حرکت ساده انگشت می تونی ذره ذره ی ذهنت رو برای کاغذ بگی در حالی که زبان چیزی که خدا بهت داده واسه گفتن این توانایی رو نداره .
تمام استفاده هایی که از این قلم کردم برای به وجود آوردن و ماندگار کردن آشفتگی های ذهنیم , برای زیبا جلوه دادن یه رویا و بال و پر دادن به اون بوده .تا اینکه اونقدر بهش پر و بال دادم تا بال و پری برای خودم باقی نذاشت و برای همیشه لذت پرواز رو ازم گرفت . روزای زیادی نیست که دوباره تصمیم گرفتم به پرواز فکر کنم .یه چیزی مثل یه حس گرم توی تموم سلول های بدنم نفوذ کرده و دوباره به رویاهام بال و پر داده .وقتی با دو تا چشمام بهش نگاه می کنم زیباست ,هیجان انگیزه ,دوست داشتنیه ,... اما وقتی چشمام رو می بندم و بهش فکر می کنم زشت و ترسناک می شه .و چیزی که از اون ترسناک تر ه و قدم به ذهن من می زاره روزیه که باید بال و پرش رو بچینم و برای همیشه پروازش رو توی این آسمون قدغن کنم .چقدر روح و ذهن انسان نا محدود و قابل تغییره .گاهی در فاصله ی کوتاهی چشماش زیبایی رو از آنچه که هست زیباتر می بینه , گاهی نفرت پرده ای جلوی چشماش می زاره و براش یه دنیای جدید می سازه .گاهی خیلی زود دل بسته ی یه حس جدید می شه و گاهی مثل امروز و دیروزهای من تو آشفته بازار ذهنش بین تمام این فواصل معلقه ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
دوشنبه 12 آذر1386ساعت 11:20 بعد از ظهر توسط پویان کوچولو |
|
اشک هایم آماده اند تا بیایند... بارها بی حضورت باریده اند روی لحظه هایم... روی لحظه های غریب نبودنت... چند بار این سوال را پرسیدم و جواب نگرفتم؟... «چرا تمام نمی شوند این روزها؟!...» این بار گریه نمی کنم... پرده ی اشک را کنار می زنم. نمی خواهم طرح لبخندت تار بشود... معنا... می دانی چقدر دلم برای لبخندت تنگ شده بود؟... هر چند تمام این روزها، تمام این دقایق کنارم بود، اما هر بار که نگاهش می کنم چیز دیگری ست... چقدر فرو پاشیدن از لبخند نازنینت را دوست دارم... چقدر سوختن میان برق نگاهت لذتبخش است...
چقدر زیبا شده ام نازنینم... بارها و بارها این گونه دیدمت؛ و هر بار زیباتر، و زیباتر... دستت را به من بده. می خواهم دستان مقدست را نوازش کنم. می خواهم خیره شوم به چشمان آسمانی ات، دست هایت را بالا بیاورم و بی آنکه چشم از نگاهت بردارم ببوسمشان. هر دو دستت را. تمامی انگشت هایت را... و تو همین طور زیبا لبخند بزنی... می خواهم گم بشوم میان دستانت... صورتم را بگذارم روی شان و تا می توانم قداستشان را ببوسم... معنا، میان حریم امن آغوشت پناهم می دهی؟... خستگی راه سفر را از شانه هایم بر می داری؟... سرم را روی زانویت می گیری که موهایم را نوازش کنی و من تا ابد بیدار باشم که رویایی دلنشین تر از حضورت وجود ندارد؟... معنا... می دانی چقدر دوستت دارم؟... |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو طراح قالب |
|
|
|
88/04/05 - 88/04/21 86/09/08 - 86/09/14 |
|
محسن بي ادب اشک خدا پسر خاله لعنت به زندگی سایه تک پسر::قالب ساز |
![]() |
|
|
|
افراد آنلاين: تعداد بازديدها:
|
|
RSS
|